نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 22:57 روز پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

گاهی فکر میکنم به تو
که در انتهای یک سراشيبی تند،
آغوش واکرده ای برایم.
آن وقت من
چگونه میتوانم
در آغوش تو نيافتم؟
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 19:21 روز دوشنبه سوم بهمن 1390

گنجشک میشوم برایت
در آسمان سقاخانه
آنجا که کبوترها برایم
دانه میریزند.
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 17:8 روز سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390

ما باید
همان دو سیم آخر سهتار باشیم
که همیشه
با هم
زخم میخورند
و همیشه
با هم
یک صدا میدهند!
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 11:0 روز دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390

برو
حتی اگر به هوای دانهای دیگر
تنها
نام فصلی که در آن برمیگردی را
در گوشم بخوان.
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 15:55 روز یکشنبه سی ام مرداد 1390

برایم دل بسوزان...
" فأنتَ اهلٌ اَن تجودَ عَلینا و عَلی المُذنبینَ بِفضلِ سَعَتِک "
برداشتی رها از دعای ابوحمزهی ثمالی
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 10:20 روز جمعه بیست و هشتم مرداد 1390

گمشدهام از تو
فرجعونی!
مرا به سوی خودت بازگردان!
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 19:0 روز دوشنبه هفدهم مرداد 1390

یک روز
از خواب
بیدارم کن
و رو در رو بگو
که همیشه
بیشتر از من
دوستم داشتهای.
*
امروز وعده
کردهام
لحظهی ربنا
"عزیزم"
صدایت کنم.
" لا تزغ
قلوبنا " را هم بعد از آن
آرامتر زیر
گوشت زمزمه میکنم.
*
اینقدر که
شاهانه پذیرایی میکنی
هیچکس
میزبانبودن تو
را به خاطر نمیآورد.
این مردم
حواسشان نیست
بعد از این همه
روز
هیچکدامشان تو
را ندیدهاند.
من ولی
آنقدر "
یا علیُ یا عظیم " صدایت کردهام
که بدانم
روز آخر
وقت رفتن
به دنبالم میآیی،
اسم کوچکم را
صدا میزنی،
چهرهات را
نشانم میدهی،
و با لبخند میگویی :
" باز هم
از این طرفها
تشریف بیاورید
دلمان
تنگ
میشود " ...
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 16:40 روز پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390

سمت تو
سرشار از
بوسههای کالیست
که هنوز
به دامنم
نرسیدهاند.
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 19:45 روز پنجشنبه شانزدهم تیر 1390

کارنامه ام پر از تقلب و گناه خط خطی، سیاه !
هیچ وقت درسخوان نبوده ام ولی ،
در شب تولدت
مثل کاج
توی طاق نصرت محله کار کرده ام
شاخه های خشک داربست را
بهار کرده ام !
***
راستی دو روز قبل
سرزده به خانه ی دل امید – همکلاسی ام – سر زدی
ولی چرا
به خانه ی حقیر قلب من نیامدی؟
رد شدم قبول
ولی به من بگو
کی به من اجازه ی عبور می دهی؟
کارنامه ی مرا
دست راستم می دهی؟
ناامید نیستم ولی به خاطر خدا!
از کنار نمره های زیر ده عبور کن
ای عصاره گل محمدی!
فصل امتحان سخت ما
ظهور کن!
آبیترین شاعرکودک(غلامرضابکتاش)
نویسنده : بانوی فلسفه - ساعت 19:47 روز پنجشنبه نهم تیر 1390

شبی مبعوث میکنی مرا
و من ،
همچون پیغمبری ،
فرود میآیم در میان قبیلهی قلب تیرهام.
قلبم
به من
منی که عاشق تو است!
ایمان میآورد.
و آنوقت هرچه جهل است
خاکستر میریزد و سنگ میزند.
دلم،
نه میگیرد، نه میشکند.
دلم
تو را میخواهد
که اینبار تو جبرئیل شوی
و من از قول تو بخوانم :
" ای مردم !
رسولی هستم از میان خودتان
آمدهام لبخند بیاموزم
و عشق را با شما آشتی دهم.
به خدای من ایمان بیاورید
که رسالتم
باری بر دوش شما نیست. "